<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>باران تنهایی</title>
		<link>http://baranetanhayi.blogsky.com</link>
		<description>«باتب تنهایی جانکاه خویش   زیرباران می سپارم راه خویش»</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title></title>
					<link>http://baranetanhayi.blogsky.com/1391/02/16/post-24/</link>
					<description>&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;3&quot;&gt;سلاممممم...&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;سلام به حس خوب زندگی،به هوای خوب یا بدی که استنشاق می کنم،به تمام روزایی رو که تو دانشگاه سپری می کنم ..به انتظار تعطیلی سه روزه ی آخر هفته،سلام به روزای تعطیلی که خیلی زود می گذرند..سلام به اینترنت &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;adsl &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;ام که دوباره وصل شد..سلام به تمام خاطراتی که با گوش دادن به این آهنگ منو به یادشون می اندازه..سلام به احساسات غم انگیزی که چند روز پیش بعد شنیدن حرفهای سرد و ناامید کننده از فردی که تو زندگی برام خیلی مهم بود وجودم رو به اعماق پوچی کشوند...&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;3&quot;&gt;اگر اون روز همون لحظه حرفامو می نوشتم میشد از تک تک کلماتم حس انزجار از زنده موندم رو فهمید...&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;3&quot;&gt;اما خوبی احساسات اینه که می یان و می رن..و دوباره چشمای آدم به روی حقیقت باز می شه و می بینه قشنگی زندگی به تمام این درد هاست ..به اینکه برای یه خواسته از پدرت که می تونه خیلی راحت برات براوردش کنه درخواست کنی و ببینی پدرت چه اسون ...&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;3&quot;&gt;زندگی به همین هاش قشنگه که وقتی بقیه مدام ازت سوالایی می پرسن که مجبور می شی با خودت خود واقعی و خواسته های واقعیت روبرو بشی و ببینی آیا واقعا من ازش راضیم؟آیا این همون چیزیه که می خواستم؟بعد نه با تظاهر بلکه با رضایت و ارامش ودرونیت بگی بله کاملا راضیم.. ووو&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff33cc&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;زیر باران باید رفت\فکر را خاطره را زیر باران باید برد\با همه مردم شهر زیر باران باید رفت\دوست را زیر باران باید دید\عشق را زیر باران باید جست\زندگی تر شدن پی در پی \زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 5 May 2012 10:56:08 GMT</pubDate>
          <comments>http://baranetanhayi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=24</comments>
          <author>ستاره</author>
          <guid>http://baranetanhayi.blogsky.com/1391/02/16/post-24/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>زلزله...</title>
					<link>http://baranetanhayi.blogsky.com/1390/10/29/post-23/</link>
					<description>&lt;p&gt;امروز بعدازظهر امتحان داشتم وقتی برگشتم خونه می خواستم ببینم نتایج امتحانایی که دادم اومده یا نه..&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مامان جان و داداشیا خوابیده بودند ومنم پشت میز توی پذیرایی نشسته بودم که در لحظه ای آنی متوجه تکون خوردن لوسترها و خونه و تابلوهای رو دیوار و بقیه چیزهاشدم ..&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/026.gif&quot; complete=&quot;true&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بدو بدو همین طور که به لوسترا نگاه می کردم تا مطمئن شم اشتباه نمی کنم شونه های مامان رو تکون می دادم و می گفتم مامان پاشو زلزله.. مامان انگار نه انگار..بعد سریع رفتم تو اتاق داداشیا صداشون می زدم می گفتم بچه ها پاشین زلزله بردمشون دم در خونه و تازه مامان بیدار شد وحرفم رو باور کرده بود و بعد مدتی کوتاه تموم شد...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد همسایه جان اومد دم در خونه و&amp;nbsp;صحبت درباره ی اینکه وای چه وحشتناک بود اگه شدیدتر بود چی؟اینکه اون که می خواست فرار کنه&amp;nbsp; بره&amp;nbsp;تو خیابون و منم از فداکاری های نجات برادران گفتم&amp;nbsp;و&amp;nbsp; اینا..&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/024.gif&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امیدوارم اتفاق بدی برای کسی نیوفتاده باشه..مخصوصا&amp;nbsp;اهالی نیشابور.&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/001.gif&quot; complete=&quot;true&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 19 Jan 2012 17:08:48 GMT</pubDate>
          <comments>http://baranetanhayi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=23</comments>
          <author>ستاره</author>
          <guid>http://baranetanhayi.blogsky.com/1390/10/29/post-23/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>چه روز خوبی..!</title>
					<link>http://baranetanhayi.blogsky.com/1390/10/08/post-21/</link>
					<description>&lt;p&gt;شاید نوشتن خاطرات روزانه و اینکه بگی از صبح تا حالا چه اتفاقی اتفادو نیفتاد به نظر کسل کننده بیاد اما اگه اون روز برای تو روز خاصی باشه،تو می خوای&amp;nbsp;که تمام جزئیات اون روزو تو&amp;nbsp;تقویم خاطراتت ثبت کنی..&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوب امروز تولدم بود...&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/004.gif&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تولد بیست سالگیم ..و من از بین این همه روز امروز&amp;nbsp;از هشت صبح تا هشت شب دانشگاه کلاس داشتم..&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به خودم استراحت دادم اولین کلاس صبحم رو برا خودم کنسل کردم و خوابیدم..بعدم طبق یک عادت همیشگی&amp;nbsp;&amp;nbsp; در دیر حاضرشدن و دیر از خونه بیرون اومدن با خودم فکر کردم&amp;nbsp;بد نیست به جای استفاده از اتوبوس یا آژانس از تاکسی استفاده کنم تا شاید که به موقع به کلاس برسم و اقتصادی تر از آژانس عمل کنم تا که شاید روزی ...اما تغییری نکرد که بدتر هم بود آقای تاکسیران بسیار خوشحال در خیابانی که همه با سرعت حرکت می کردند اجازه می داد همه ازش سبقت بگیرن..&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اولین کلاس پرانرژی دومین کلاس خوابالود اما اس ام اس تبریک فاطم جان وسط کلاس خوابم رو شیرین تر کرد..سومین کلاس خوب آخرین کلاس&amp;nbsp;فقط محض کامل کردن خستگی جسمی و روانی بود...بابا اومد دنبالم و من به عنوان آخرین دانشجوی&amp;nbsp;حاضر در دانشگاه&amp;nbsp;ساعت 8 در دانشگاهو بستم..&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما اومدن خونه تبریک و هدیه های داداشی ها و مامان&amp;nbsp;و به خصوص بابا و تبریک دخترخاله جان باعث شد فکر کنم که چه روز خوبی داشتم..&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/019.gif&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font color=&quot;#ff00ff&quot;&gt;داداشی تو نامه ی فدایت شوم نوشته بود راستی بیست سالگی چه حسی داره؟«&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/001.gif&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;»&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 29 Dec 2011 00:34:12 GMT</pubDate>
          <comments>http://baranetanhayi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=21</comments>
          <author>ستاره</author>
          <guid>http://baranetanhayi.blogsky.com/1390/10/08/post-21/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>آخ جون عید غدیر..!!!</title>
					<link>http://baranetanhayi.blogsky.com/1390/08/24/post-20/</link>
					<description>&lt;p&gt;با اینکه نمی دونم فردا چه اتفاقاتی قراره بیفته با دونستنه اینکه فردا عید غدیره خیلی خوشحال می شم عید غدیری رو به یاد نمی یارم که ناراحت بوده باشم..&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به خاطر رفتن خونه ی آقاجون عیدی های عمه جونی ها باباجونی وآقاجونی و..دیدوبازدیدو اتفاقات همراهش&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/034.gif&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اول از همه بگم از خاطره ی دانشگاه دیشب!خوشحال از اینکه حداقل یکشنبه ها&amp;nbsp;رو به بهانه ی شب تموم شدنه کلاسم باباجان می یاد دنبالم، بعد از اینکه استاد یه ربع زودتر کلاسو تعطیل کرد خوشحال رفتم بیرون دانشگاه اما خبری از باباجان نبود بابا تو ترافیک مونده بود و همه دانشجوها رفتند در دانشگاهم رو بستند و بارون هم در کنار سردی هوا&amp;nbsp; وتاریکی و خلوتی خیابون به مشکلاتم اضافه شد!!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تهنای تهنا یه گوشه وایساده بودمو به ماشین های در حال حرکت نگاه می کردم و بعد از سه ربع توی ماشین به این فکر می کردم که واقعا ممکنه یه روز دل بابا به رحم بیاد و..&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/002.gif&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;نه بابا تو ترافیکها اذیت بشه و منم خوشحال بشم خیلی..! &lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/020.gif&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امشب&amp;nbsp;عروسی یا همون دامادی پسرخاله جان بود و بهانه ای بود برا اینکه کلاس&amp;nbsp;صبح تا&amp;nbsp;ظهرم رو تعطیل کنم و البته کار مفیدی هم انجام ندم ..&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عروسی خوب بود جدی خوب بود اما فقط خبری از بزن وبکوب نبود و فقط مولودی..بعدش بدون هیچ تشریفاتی بوقی ویراژی تخلیه ی هیجانی رفتیم خونه عروس اما خوب بود جدی خوب بود&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/002.gif&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وآخرینش اینکه دخترخاله ی بدجنس منو گذاشت سرکار اساسی!با اس ام اس زدنش..خودشو جای یه مزاحم مجهول الهویه جازدن منو به حد بسیاری عصبی مضطرب عصبانی کردو حقش بود وقتی که...&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/017.gif&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 15 Nov 2011 02:39:43 GMT</pubDate>
          <comments>http://baranetanhayi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=20</comments>
          <author>ستاره</author>
          <guid>http://baranetanhayi.blogsky.com/1390/08/24/post-20/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>جزء ها را روی ها سوی کل است..</title>
					<link>http://baranetanhayi.blogsky.com/1390/08/18/post-19/</link>
					<description>&lt;p&gt;نمی تونم ننویسم.حتی اگه قلمم خوب نباشه گاهی وقتها فقط باید به یکی بگم و اگه نشد بنویسم تا آروم بشم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شب که چه عرض کنم نصف شب هایی مثل امشب بعد از پشت سر گذاشتن یک روز پرماجرا وقتی با تمام وجود داره خوابم می بره یه نیرویی توی تاریکی و سردی هوای خونه البته با وجود وسیله ی گرمازا&amp;nbsp;می کشونتم سمت دفترخاطراتم تا فقط چندتا جمله توش بنویسم.بنویسم که احساس فردی رو دارم که وسط اقیانوسی تک و تنها درحال دست و پا زدنم.هرچه بیشتر دست وپا می زنم پایین تر&amp;nbsp; میرم.احساس اینکه باوجود اطرافیانت و اینکه &amp;nbsp;کلی آدم دوروبرتند&amp;nbsp;اما دراصل تنهاتر از اونی که فکرشو می کنی.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاهی وقتها وقتی تنهام بخصوص شبها وقتی غرق فکرم فقط برای یه لحظه خیلی کوتاه مثل یه بچه بغضم ،بغضی که حتی نمی دونم از کجا اومده می ترکه و می خوام گریه کنم اما بعد چند ثانیه حتی نمی دونم چرا چرا می خواستم گریه کنم..عاشق شدم؟عاشق کی؟یا اینکه به خاطر اینکه از خودم بدم می یاد؟چرا بدم بیاد؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه بار&amp;nbsp;یکی بهم&amp;nbsp; گفت از خودم بدم می یاد..می خواستم بهش بگم&amp;nbsp; تو کی رو می شناسی که از خود خود خود واقعیش بدش نیاد؟از کارهاش از نیت هاش از ..هرکسی هم که باشه اونقدر دلیل می تونه داشته باشه تا ازخودش متنفر بشه.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امروز در یک مهمونی دخترونه همه با هم بودیم..خیلی دور خیلی نزدیک.قلبهایی که هنوز فاصله ی زیادی از هم دارن.یا شایدم قلب سنگی من بوده که صمیمیتی زیاد رو احساس نکرده اما خدارو شکر که اگه دور هم جمع می شیم هدفمون همینه نزدیک شدن قلبهاست..خدارو شکر.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 9 Nov 2011 02:15:23 GMT</pubDate>
          <comments></comments>
          <author>ستاره</author>
          <guid>http://baranetanhayi.blogsky.com/1390/08/18/post-19/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title></title>
					<link>http://baranetanhayi.blogsky.com/1390/08/10/post-18/</link>
					<description>&lt;p&gt;دیروز صبح هوا خیلی سرد شده بود و به شدت بارون می یومد مه آلود بودن هوا هم همه جا رو زیبا کرده بود&amp;nbsp;البته از نظر من&amp;nbsp;که سرما و آسمون ابری برام حس عاشقونه و شاعرانه رو به دنبال داره.&amp;nbsp;وشاید به خاطر زنده کردن خاطرات گذشته ای در این موقع از سال باشه..&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;برگزار شدن کلاس اونم ساعت 8 صبح و مسیر راه&amp;nbsp;طولانی و سردی هوا باعث شد با تاکسی دربست برم بدون اطلاع مادرجان ..و با همه اینها نیم ساعت دیر سر کلاس رسیدم..روز خوبی بود&amp;nbsp; با وجود تپش قلب های&amp;nbsp;گاه و بیگاهی که&amp;nbsp;وقتی&amp;nbsp; دستم رو بلند می کنم تا در سکوت سنگین کلاس به سوالی که استاد از همه می پرسه جواب بدم،روز خوبی بود..&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما امروز برعکس دیروز حالم خیلی خوب نبود&amp;nbsp;و شاید به خاطر همین اضطراب ها بود که قلبم رو به درد می آورد و نتونستم سلام دوستم رو به گرمی جواب بدم نتونستم به کسی با لبخند نگاه کنم ..و دوستم هم فکر کرد از موضوعی ناراحتم..اما حقیقت این بود که حالم اصلا خوب نبود.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم نمی خواست توی دانشگاه این اتفاق برام بیفته یا هر جای دیگه دلم می خواد همیشه خنده رو شادو سرحال باشم..بدون هیچ ضعفی..خوب بهتره این خواسته رو از خدا بخوام..&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فردا کنفرانس دارم برای اولین بار، امیدوارم از پسش بربیام بدون ضعف یا اضطرابی..&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font color=&quot;#3300ff&quot; size=&quot;4&quot;&gt;تنها راه کامیاب بودن اینست که خود را پنهان نکنیم و از دست دشواری ها نگریزیم..&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 1 Nov 2011 21:21:53 GMT</pubDate>
          <comments></comments>
          <author>ستاره</author>
          <guid>http://baranetanhayi.blogsky.com/1390/08/10/post-18/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title></title>
					<link>http://baranetanhayi.blogsky.com/1390/08/04/post-16/</link>
					<description>&lt;p&gt;بعد مدتی..فقط یه مدتی..حالا دوباره به خودم قول دادم دوباره بنویسم و بنویسم حتی اگه حرف مهمی برای گفتن نداشتم..اینجا وبلاگ خودمه و هرچی بخوام می گم بی مزه یا بامزه خصوصی یا عمومی..!&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/009.gif&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توی تابستون خیلی درگیر کنکورخان بودم و اینکه چی قبول می شم بعدم که رفتم مسافرت و وقتی برگشتم تصمیم داشتم خاطره ی سفرم رو بنویسم که نشد هم اینترنتم مهلتش تموم شد و هم دیگه سراغش رو نگرفتم اما حالا اندر احوالاتم!!!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;الان دیگه نه یه پشت کنکوری که دانشجوی رشته ی روانشناسی بالینی هستم..روزهای قبل از این که بخوام وارد دانشگاه بشم خیلی مردد بودم که اصلا این رشته رو دوست دارم یا نه!و با دیدن برنامه ی درسی دانشگاهم و درس فلسفه و جامعه شناسی که مربوط به رشته ی انسانی ها بود بیشتر نگران شدم ..اما حالا بعد یه ماه دانشگاه رفتن هم دانشگاهم هم رشته ام و البته هم درس جامعه و هم فلسفه رو خیلی دوست دارم..از این که استادها کنفراس دادن رو در درسشون برای همه الزامی می کنند هم خیلی راضی ام هم به خاطر اینکه موضوع آزاد موجب می شه که هر کسی در هر زمینه ای که حرفی برای گفتن داره و تا بحال فرصتش رو پیدا نکرده راحت حرفشو بزنه هم اینکه ترس صحبت کردن برای جمع از همین اول ترم در مشاوران بالینی آینده ی کشور ریخته می شه..و بلاخره به مهارت و فن بیان دست پیدا می کنیم..&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/034.gif&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا بدنیست نظرخودم رو به عنوان یه&amp;nbsp; کسی که یه سال پشت کنکور بوده نسبت به دانشگاه و رشته ی تحصیلی و قبول شدن یا نشدن بگم:&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font color=&quot;#cc3366&quot;&gt;دانشگاه هدف و همه ی زندگی نیست فقط یه وسیله است که برای بهتر زندگی کردن از&amp;nbsp;جنبه هایی&amp;nbsp;کمکت می کنه البته اگر در رشته ای تحصیل کنی که دوست داری و برات مناسبه برای تو نه دیگران و نه رشته ای که&amp;nbsp; همه می گن خوبه بلکه رشته ای که خودت واقعا دوست داری حتی اگه به نظر بقیه رشته ای بی کلاس یا بدی باشه ..در این صورت راهی جدیده که می تونی با خوب درس خوندن بازهم به نوعی به بهتر زندگی کردنت کمک کنی.&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/015.gif&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;بله!اینطوریاست!!&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/019.gif&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font color=&quot;#0033cc&quot; size=&quot;3&quot;&gt;شادمانی در تلاش نهفته است نه در دستیابی به هدف!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 26 Oct 2011 18:59:32 GMT</pubDate>
          <comments>http://baranetanhayi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=16</comments>
          <author>ستاره</author>
          <guid>http://baranetanhayi.blogsky.com/1390/08/04/post-16/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title></title>
					<link>http://baranetanhayi.blogsky.com/1390/05/09/post-15/</link>
					<description>&lt;p&gt;ساعت&amp;nbsp;پنج&amp;nbsp;صبحه من برطبق روال&amp;nbsp;روزهای گذشته تا صبح بیدار موندم &lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/025.gif&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;البته&amp;nbsp;روزهای قبل تا لنگ ظهر می خوابیدم اما امروز&amp;nbsp;یک ساعت دیگه باید تو قطار باشم برم تهران شب هم&amp;nbsp;در&amp;nbsp;فرودگاه امام خمینی تا نصف شب منتظر پرواز بمونم و&amp;nbsp;با یکی از اقوام با هواپیما بریم استانبول اونجا هم به انتظار پدر&amp;nbsp;جان وعمه جان ها&amp;nbsp;تا با ماشیناشون(2ماشین)ازسفردورودرازشون برسن استانبول دوسه روزی واسه دل ما و خریدعمه ها و بقیه توقفی کنندو بعدا برگردیم همین جا ..!&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/034.gif&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;می شه یه سفر یه هفته ای که&amp;nbsp;چند روزی از ماه مبارک رو هم شامل می شه..از این بابت واقعا عذاب وجدان دارم اما از&amp;nbsp;طرفی&amp;nbsp;وقتی که&amp;nbsp;کنکور داشتم همشون رفتن مسافرت منم نشستم کنج خونه مثلا درس بخونم..برا همین می خوام برم&amp;nbsp;..امیدوارم به خاطر این مسافرت از&amp;nbsp;فضایل ماه رمضون بی نصیب نمونم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/021.gif&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font color=&quot;#ff3399&quot;&gt;هرچه هستیم و هر کجا هستیم خودمان اینطور خواستیم..&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/005.gif&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 31 Jul 2011 05:06:24 GMT</pubDate>
          <comments>http://baranetanhayi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=15</comments>
          <author>ستاره</author>
          <guid>http://baranetanhayi.blogsky.com/1390/05/09/post-15/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title></title>
					<link>http://baranetanhayi.blogsky.com/1390/04/21/post-13/</link>
					<description>&lt;p&gt;چندروزی از رفتن پدرجان و عمه ها میگذره و من و فاطمه دخترعمه جان به خاطر تنها بودن هم خونه شدیم و هم من کلاس دارم و هم اون..می ریم&amp;nbsp;خریدو بیرون و گاهی میریم طبقه ی بالا پیش دختر عمه ی مهربون و مهمون نواز...اتفاقها هم&amp;nbsp;می یوفتند،خوب&amp;nbsp;و شیرین و..&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/004.gif&quot; complete=&quot;true&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من اتفاقها رو خیلی دوست دارم از رکود و&amp;nbsp;شاهد تکرار روزها و روزمرگی بودن بیزارم..هر اتفاقی تلخ وشیرین،قرار&amp;nbsp;گرفتن در موقعیت های&amp;nbsp;جدیدی که قابلیت ها و&amp;nbsp;رفتارت&amp;nbsp;رو بسنجه وکمکت کنه تا خودت&amp;nbsp;رو بهتر بشناسی و دیگران رو و&amp;nbsp;تجربه ها&amp;nbsp;کسب&amp;nbsp;کنی..&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/009.gif&quot; complete=&quot;true&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کوه رفتن اونم نیمه شب و تماشای منظره ی زیبای شهر&amp;nbsp;در&amp;nbsp;زیر اسمون..رفتن بیرون و&amp;nbsp;فیلم&amp;nbsp;دیدن و شام دورهم،و رانندگی کردن با ماشین دخترعمه و اتفاقات خنده دار همراهش..وناهار دور همی امروز..اتفاقی که باعث شد من یه بار بزنم زیر گریه و اتفاقی که باعث شد یه بار فاطمه بزنه زیر&amp;nbsp;گریه و&amp;nbsp;...خاطرات جالب و فراموش نشدنی این چندروز بودند&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/039.gif&quot; complete=&quot;true&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;دلم برای بابا تنگ شده اما بهش زنگ نمی زنم بس که مغرورم&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;منتظرم ببینم بلاخره&amp;nbsp;صبر کدوممون تموم می شه..هرچند پدر جان&amp;nbsp;یه بار تماس گرفتند و دلخور از&amp;nbsp;بی معرفتی بنده..اما یه بار کمه..&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/034.gif&quot; complete=&quot;true&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font color=&quot;#ff00cc&quot;&gt;زمان بس کند می گذرد برای آنان که در انتظارند،بس تند می گذرد برای آنان که می ترسند،بس کوتاه است برای انان که سرخوشند وبس طولانی است برای آنان که دراندوهند،اما ابدیست برای آنان &lt;font size=&quot;3&quot;&gt;عاشقند..&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/004.gif&quot; complete=&quot;true&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 12 Jul 2011 16:53:24 GMT</pubDate>
          <comments>http://baranetanhayi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=13</comments>
          <author>ستاره</author>
          <guid>http://baranetanhayi.blogsky.com/1390/04/21/post-13/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>کنکور خوب کنکور آزاد..</title>
					<link>http://baranetanhayi.blogsky.com/1390/04/17/post-12/</link>
					<description>&lt;p&gt;امروز صبح برخلاف هفته ی پیش که از شدت استرس با صدای اذون بیدار شده بودم تا 8خوابیدم بعد هم صبحانه رو در کمال ارامش میل کردم و با اینکه هیچی واسه ازاد نخونده بودم یهووو حس نقاشیم گل کرد چهره ی داداشی رو از روی عکسش کشیدم و بعد نشستم و نگاهش کردم..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پدرجان و داداشیا رفته بودن حرم،وقتی برگشتن و نقاشی رو نشونش دادم مونده بود چی بگه..بعد از ناهارم حسابی خوابم گرفته بود..ساعت 3 مادرجان بالای سرم صدام می زدو میگفت دیرت شده نمی خوای بری..وخلاصه در راه هم که دیر کرده بودیم باباجان کم کم داشت جای من مضطرب می شد گفت ولی فاطمه خانوم کسی که میخواد کنکور بده اینطوری بیخیال&amp;nbsp;از خونه بیرون نمی یاد..و وقتی رسیدم&amp;nbsp;جلو در دانشگاه پدرجان خداحافظی کرد..البته خداحافظی تا یه ماه دیگه..از&amp;nbsp;همون جا یه راست با عمه جان می رفتن سفر..اما من&amp;nbsp;چشام به در دانشگاه بود تا بسته نشه..و&amp;nbsp;دراخر کنکور خیلی اسون بود امیدوارم انتخاب اول&amp;nbsp;قبول شم..&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/004.gif&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Fri, 8 Jul 2011 20:02:17 GMT</pubDate>
          <comments>http://baranetanhayi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=12</comments>
          <author>ستاره</author>
          <guid>http://baranetanhayi.blogsky.com/1390/04/17/post-12/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

