«باتب تنهایی جانکاه خویش زیرباران می سپارم راه خویش»
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
امروز بعدازظهر امتحان داشتم وقتی برگشتم خونه می خواستم ببینم نتایج امتحانایی که دادم اومده یا نه..
مامان جان و داداشیا خوابیده بودند ومنم پشت میز توی پذیرایی نشسته بودم که در لحظه ای آنی متوجه تکون خوردن لوسترها و خونه و تابلوهای رو دیوار و بقیه چیزهاشدم ..
بدو بدو همین طور که به لوسترا نگاه می کردم تا مطمئن شم اشتباه نمی کنم شونه های مامان رو تکون می دادم و می گفتم مامان پاشو زلزله.. مامان انگار نه انگار..بعد سریع رفتم تو اتاق داداشیا صداشون می زدم می گفتم بچه ها پاشین زلزله بردمشون دم در خونه و تازه مامان بیدار شد وحرفم رو باور کرده بود و بعد مدتی کوتاه تموم شد...
بعد همسایه جان اومد دم در خونه و صحبت درباره ی اینکه وای چه وحشتناک بود اگه شدیدتر بود چی؟اینکه اون که می خواست فرار کنه بره تو خیابون و منم از فداکاری های نجات برادران گفتم و اینا.. 
امیدوارم اتفاق بدی برای کسی نیوفتاده باشه..مخصوصا اهالی نیشابور.

شاید نوشتن خاطرات روزانه و اینکه بگی از صبح تا حالا چه اتفاقی اتفادو نیفتاد به نظر کسل کننده بیاد اما اگه اون روز برای تو روز خاصی باشه،تو می خوای که تمام جزئیات اون روزو تو تقویم خاطراتت ثبت کنی..
خوب امروز تولدم بود... 
تولد بیست سالگیم ..و من از بین این همه روز امروز از هشت صبح تا هشت شب دانشگاه کلاس داشتم..
به خودم استراحت دادم اولین کلاس صبحم رو برا خودم کنسل کردم و خوابیدم..بعدم طبق یک عادت همیشگی در دیر حاضرشدن و دیر از خونه بیرون اومدن با خودم فکر کردم بد نیست به جای استفاده از اتوبوس یا آژانس از تاکسی استفاده کنم تا شاید که به موقع به کلاس برسم و اقتصادی تر از آژانس عمل کنم تا که شاید روزی ...اما تغییری نکرد که بدتر هم بود آقای تاکسیران بسیار خوشحال در خیابانی که همه با سرعت حرکت می کردند اجازه می داد همه ازش سبقت بگیرن..
اولین کلاس پرانرژی دومین کلاس خوابالود اما اس ام اس تبریک فاطم جان وسط کلاس خوابم رو شیرین تر کرد..سومین کلاس خوب آخرین کلاس فقط محض کامل کردن خستگی جسمی و روانی بود...بابا اومد دنبالم و من به عنوان آخرین دانشجوی حاضر در دانشگاه ساعت 8 در دانشگاهو بستم..
اما اومدن خونه تبریک و هدیه های داداشی ها و مامان و به خصوص بابا و تبریک دخترخاله جان باعث شد فکر کنم که چه روز خوبی داشتم..
داداشی تو نامه ی فدایت شوم نوشته بود راستی بیست سالگی چه حسی داره؟«
»

با اینکه نمی دونم فردا چه اتفاقاتی قراره بیفته با دونستنه اینکه فردا عید غدیره خیلی خوشحال می شم عید غدیری رو به یاد نمی یارم که ناراحت بوده باشم..
به خاطر رفتن خونه ی آقاجون عیدی های عمه جونی ها باباجونی وآقاجونی و..دیدوبازدیدو اتفاقات همراهش
اول از همه بگم از خاطره ی دانشگاه دیشب!خوشحال از اینکه حداقل یکشنبه ها رو به بهانه ی شب تموم شدنه کلاسم باباجان می یاد دنبالم، بعد از اینکه استاد یه ربع زودتر کلاسو تعطیل کرد خوشحال رفتم بیرون دانشگاه اما خبری از باباجان نبود بابا تو ترافیک مونده بود و همه دانشجوها رفتند در دانشگاهم رو بستند و بارون هم در کنار سردی هوا وتاریکی و خلوتی خیابون به مشکلاتم اضافه شد!!
تهنای تهنا یه گوشه وایساده بودمو به ماشین های در حال حرکت نگاه می کردم و بعد از سه ربع توی ماشین به این فکر می کردم که واقعا ممکنه یه روز دل بابا به رحم بیاد و..
نه بابا تو ترافیکها اذیت بشه و منم خوشحال بشم خیلی..!
امشب عروسی یا همون دامادی پسرخاله جان بود و بهانه ای بود برا اینکه کلاس صبح تا ظهرم رو تعطیل کنم و البته کار مفیدی هم انجام ندم ..
عروسی خوب بود جدی خوب بود اما فقط خبری از بزن وبکوب نبود و فقط مولودی..بعدش بدون هیچ تشریفاتی بوقی ویراژی تخلیه ی هیجانی رفتیم خونه عروس اما خوب بود جدی خوب بود
وآخرینش اینکه دخترخاله ی بدجنس منو گذاشت سرکار اساسی!با اس ام اس زدنش..خودشو جای یه مزاحم مجهول الهویه جازدن منو به حد بسیاری عصبی مضطرب عصبانی کردو حقش بود وقتی که...

نمی تونم ننویسم.حتی اگه قلمم خوب نباشه گاهی وقتها فقط باید به یکی بگم و اگه نشد بنویسم تا آروم بشم.
شب که چه عرض کنم نصف شب هایی مثل امشب بعد از پشت سر گذاشتن یک روز پرماجرا وقتی با تمام وجود داره خوابم می بره یه نیرویی توی تاریکی و سردی هوای خونه البته با وجود وسیله ی گرمازا می کشونتم سمت دفترخاطراتم تا فقط چندتا جمله توش بنویسم.بنویسم که احساس فردی رو دارم که وسط اقیانوسی تک و تنها درحال دست و پا زدنم.هرچه بیشتر دست وپا می زنم پایین تر میرم.احساس اینکه باوجود اطرافیانت و اینکه کلی آدم دوروبرتند اما دراصل تنهاتر از اونی که فکرشو می کنی.
گاهی وقتها وقتی تنهام بخصوص شبها وقتی غرق فکرم فقط برای یه لحظه خیلی کوتاه مثل یه بچه بغضم ،بغضی که حتی نمی دونم از کجا اومده می ترکه و می خوام گریه کنم اما بعد چند ثانیه حتی نمی دونم چرا چرا می خواستم گریه کنم..عاشق شدم؟عاشق کی؟یا اینکه به خاطر اینکه از خودم بدم می یاد؟چرا بدم بیاد؟
یه بار یکی بهم گفت از خودم بدم می یاد..می خواستم بهش بگم تو کی رو می شناسی که از خود خود خود واقعیش بدش نیاد؟از کارهاش از نیت هاش از ..هرکسی هم که باشه اونقدر دلیل می تونه داشته باشه تا ازخودش متنفر بشه.
امروز در یک مهمونی دخترونه همه با هم بودیم..خیلی دور خیلی نزدیک.قلبهایی که هنوز فاصله ی زیادی از هم دارن.یا شایدم قلب سنگی من بوده که صمیمیتی زیاد رو احساس نکرده اما خدارو شکر که اگه دور هم جمع می شیم هدفمون همینه نزدیک شدن قلبهاست..خدارو شکر.

دیروز صبح هوا خیلی سرد شده بود و به شدت بارون می یومد مه آلود بودن هوا هم همه جا رو زیبا کرده بود البته از نظر من که سرما و آسمون ابری برام حس عاشقونه و شاعرانه رو به دنبال داره. وشاید به خاطر زنده کردن خاطرات گذشته ای در این موقع از سال باشه..
برگزار شدن کلاس اونم ساعت 8 صبح و مسیر راه طولانی و سردی هوا باعث شد با تاکسی دربست برم بدون اطلاع مادرجان ..و با همه اینها نیم ساعت دیر سر کلاس رسیدم..روز خوبی بود با وجود تپش قلب های گاه و بیگاهی که وقتی دستم رو بلند می کنم تا در سکوت سنگین کلاس به سوالی که استاد از همه می پرسه جواب بدم،روز خوبی بود..
اما امروز برعکس دیروز حالم خیلی خوب نبود و شاید به خاطر همین اضطراب ها بود که قلبم رو به درد می آورد و نتونستم سلام دوستم رو به گرمی جواب بدم نتونستم به کسی با لبخند نگاه کنم ..و دوستم هم فکر کرد از موضوعی ناراحتم..اما حقیقت این بود که حالم اصلا خوب نبود.
دلم نمی خواست توی دانشگاه این اتفاق برام بیفته یا هر جای دیگه دلم می خواد همیشه خنده رو شادو سرحال باشم..بدون هیچ ضعفی..خوب بهتره این خواسته رو از خدا بخوام..
فردا کنفرانس دارم برای اولین بار، امیدوارم از پسش بربیام بدون ضعف یا اضطرابی..
تنها راه کامیاب بودن اینست که خود را پنهان نکنیم و از دست دشواری ها نگریزیم..

بعد مدتی..فقط یه مدتی..حالا دوباره به خودم قول دادم دوباره بنویسم و بنویسم حتی اگه حرف مهمی برای گفتن نداشتم..اینجا وبلاگ خودمه و هرچی بخوام می گم بی مزه یا بامزه خصوصی یا عمومی..!
توی تابستون خیلی درگیر کنکورخان بودم و اینکه چی قبول می شم بعدم که رفتم مسافرت و وقتی برگشتم تصمیم داشتم خاطره ی سفرم رو بنویسم که نشد هم اینترنتم مهلتش تموم شد و هم دیگه سراغش رو نگرفتم اما حالا اندر احوالاتم!!!
الان دیگه نه یه پشت کنکوری که دانشجوی رشته ی روانشناسی بالینی هستم..روزهای قبل از این که بخوام وارد دانشگاه بشم خیلی مردد بودم که اصلا این رشته رو دوست دارم یا نه!و با دیدن برنامه ی درسی دانشگاهم و درس فلسفه و جامعه شناسی که مربوط به رشته ی انسانی ها بود بیشتر نگران شدم ..اما حالا بعد یه ماه دانشگاه رفتن هم دانشگاهم هم رشته ام و البته هم درس جامعه و هم فلسفه رو خیلی دوست دارم..از این که استادها کنفراس دادن رو در درسشون برای همه الزامی می کنند هم خیلی راضی ام هم به خاطر اینکه موضوع آزاد موجب می شه که هر کسی در هر زمینه ای که حرفی برای گفتن داره و تا بحال فرصتش رو پیدا نکرده راحت حرفشو بزنه هم اینکه ترس صحبت کردن برای جمع از همین اول ترم در مشاوران بالینی آینده ی کشور ریخته می شه..و بلاخره به مهارت و فن بیان دست پیدا می کنیم..
حالا بدنیست نظرخودم رو به عنوان یه کسی که یه سال پشت کنکور بوده نسبت به دانشگاه و رشته ی تحصیلی و قبول شدن یا نشدن بگم:
دانشگاه هدف و همه ی زندگی نیست فقط یه وسیله است که برای بهتر زندگی کردن از جنبه هایی کمکت می کنه البته اگر در رشته ای تحصیل کنی که دوست داری و برات مناسبه برای تو نه دیگران و نه رشته ای که همه می گن خوبه بلکه رشته ای که خودت واقعا دوست داری حتی اگه به نظر بقیه رشته ای بی کلاس یا بدی باشه ..در این صورت راهی جدیده که می تونی با خوب درس خوندن بازهم به نوعی به بهتر زندگی کردنت کمک کنی.
بله!اینطوریاست!!
شادمانی در تلاش نهفته است نه در دستیابی به هدف!

ساعت پنج صبحه من برطبق روال روزهای گذشته تا صبح بیدار موندم
البته روزهای قبل تا لنگ ظهر می خوابیدم اما امروز یک ساعت دیگه باید تو قطار باشم برم تهران شب هم در فرودگاه امام خمینی تا نصف شب منتظر پرواز بمونم و با یکی از اقوام با هواپیما بریم استانبول اونجا هم به انتظار پدر جان وعمه جان ها تا با ماشیناشون(2ماشین)ازسفردورودرازشون برسن استانبول دوسه روزی واسه دل ما و خریدعمه ها و بقیه توقفی کنندو بعدا برگردیم همین جا ..! 
می شه یه سفر یه هفته ای که چند روزی از ماه مبارک رو هم شامل می شه..از این بابت واقعا عذاب وجدان دارم اما از طرفی وقتی که کنکور داشتم همشون رفتن مسافرت منم نشستم کنج خونه مثلا درس بخونم..برا همین می خوام برم ..امیدوارم به خاطر این مسافرت از فضایل ماه رمضون بی نصیب نمونم
هرچه هستیم و هر کجا هستیم خودمان اینطور خواستیم..

چندروزی از رفتن پدرجان و عمه ها میگذره و من و فاطمه دخترعمه جان به خاطر تنها بودن هم خونه شدیم و هم من کلاس دارم و هم اون..می ریم خریدو بیرون و گاهی میریم طبقه ی بالا پیش دختر عمه ی مهربون و مهمون نواز...اتفاقها هم می یوفتند،خوب و شیرین و.. 
من اتفاقها رو خیلی دوست دارم از رکود و شاهد تکرار روزها و روزمرگی بودن بیزارم..هر اتفاقی تلخ وشیرین،قرار گرفتن در موقعیت های جدیدی که قابلیت ها و رفتارت رو بسنجه وکمکت کنه تا خودت رو بهتر بشناسی و دیگران رو و تجربه ها کسب کنی.. 
کوه رفتن اونم نیمه شب و تماشای منظره ی زیبای شهر در زیر اسمون..رفتن بیرون و فیلم دیدن و شام دورهم،و رانندگی کردن با ماشین دخترعمه و اتفاقات خنده دار همراهش..وناهار دور همی امروز..اتفاقی که باعث شد من یه بار بزنم زیر گریه و اتفاقی که باعث شد یه بار فاطمه بزنه زیر گریه و ...خاطرات جالب و فراموش نشدنی این چندروز بودند 
دلم برای بابا تنگ شده اما بهش زنگ نمی زنم بس که مغرورم
منتظرم ببینم بلاخره صبر کدوممون تموم می شه..هرچند پدر جان یه بار تماس گرفتند و دلخور از بی معرفتی بنده..اما یه بار کمه..
زمان بس کند می گذرد برای آنان که در انتظارند،بس تند می گذرد برای آنان که می ترسند،بس کوتاه است برای انان که سرخوشند وبس طولانی است برای آنان که دراندوهند،اما ابدیست برای آنان عاشقند..

امروز صبح برخلاف هفته ی پیش که از شدت استرس با صدای اذون بیدار شده بودم تا 8خوابیدم بعد هم صبحانه رو در کمال ارامش میل کردم و با اینکه هیچی واسه ازاد نخونده بودم یهووو حس نقاشیم گل کرد چهره ی داداشی رو از روی عکسش کشیدم و بعد نشستم و نگاهش کردم..
پدرجان و داداشیا رفته بودن حرم،وقتی برگشتن و نقاشی رو نشونش دادم مونده بود چی بگه..بعد از ناهارم حسابی خوابم گرفته بود..ساعت 3 مادرجان بالای سرم صدام می زدو میگفت دیرت شده نمی خوای بری..وخلاصه در راه هم که دیر کرده بودیم باباجان کم کم داشت جای من مضطرب می شد گفت ولی فاطمه خانوم کسی که میخواد کنکور بده اینطوری بیخیال از خونه بیرون نمی یاد..و وقتی رسیدم جلو در دانشگاه پدرجان خداحافظی کرد..البته خداحافظی تا یه ماه دیگه..از همون جا یه راست با عمه جان می رفتن سفر..اما من چشام به در دانشگاه بود تا بسته نشه..و دراخر کنکور خیلی اسون بود امیدوارم انتخاب اول قبول شم..

حضرت ابوالفضل در چهارم ماه شعبان سال 26 هجری قمری دیده به جهان گشودند.ایشان جوانی خوش چهره زیبا وقدبلند بودندوبه سبب همین زیبایی به ایشان قمر بنی هاشم می گفتند.در جنگ صفین و نهروان در کنار امام علی جنگیدند.ایشان به امام حسن وحسین ارادت داشتند وانها را بالاتر از خود می دانستند.وبا بصیرت عمیق وایمان محکم همراه با امام جهاد کرده و به شهادت رسیدند.در شب عاشورا هنگامی که امام بیعت خود را از یاران خویش برداشتند تا هر که خواست برود،حضرت عباس فرمودند چرا چنین کنیم؟تا بعد از تو زنده بمانیم؟خداوند هیچگاه چنین روزی را نیاورد..
من از مرگ نمی هراسم،تیغ زنم تا میان مردان کارازموده به خاک افتم،جان من فرزند پیامبر را نگهدار است،من عباسم با مشک می ایم و در روز نبرد از بدی و شر نمی هراسم.
به خدا سوگند اگر دست راستم را قطع کردید،من همیشه از دینم حمایت می کنم واز امامی که راستگو ودر یقین صادق است فرزند پیامبر پاک وامین.

| قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت |






